تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟
مدرنیته و اسلام: از نظریهٔ رشد تا توسعه
نامه فردید به هاشمی رفسنجانی
اصول‎گرایی و اقتصاد بازار آزاد
مزایای زرد نویسی حرفه ای
بر سر علم اقتصاد چه آمده است؟
اقتصاد مختلط
ضرورت مهار مصرف گرایی نوین
هژمونی اقتصادی
خاطرات حیدر رحیم پور ازغدی از علی شریعتی
آرشيو


همراهان

 

پیدا
هفته نامه آذرپیام
آرمان خواهی
عالمي ديگر
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
بتکده
چیبین
ماغازا
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
عقل آباد
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تاکسی نوشت
تادور... تا قله نور
صدايي كه رساست
هذیان پاک
پروانگی
گفتمگفت
نسل آسمان
میم نوشت
چهل تیکه
روز وب
بوی کاغذ...طعم تایپ
دکتر حسین کچویان
کلاس آبی
دالان مسدس
رامین مرادی

.

.

.

 

 

 

 

 

یک دهه از انقلاب سال 57 نگذشته بود که، منادیانِ متشرع، چنین در شیپورها دمیدند؛ «چه نشسته اید که «نمایش فقر» آبروی ام القرای جهان اسلام را بُرد. این چهره های ژولیده و این لباس های چروکیده از بهر چیست؟ این اخلاق زاهدانه چراست؟».

پس، نقاش ها افتادند به جانِ در و دیوار و هر آنچه نشانی از فقر و نکبت داشت را لعاب زدند. بر چهره ی فلک زده ی شهر، تصاویر گل و بلبل نقش زدند و صورتش را آراستند. چهره های سوخته را بزک کرده و بر دل های سوخته نیز اولتیماتوم دادند تا در اسرع وقت، «خوش» باشند وگرنه به ناکجاآباد تبعید خواهند شد!

فرمان آغاز «رزمایش تجمل»!‌ با رمز مقدس «مرگ بر فقر» صادر شد. هدف، به تصرف درآوردن مواضعِ «فقرا» و به بند کشیدن آنها در  حصار «توسعه» بود. عملیات، آنچنان سریع و برق‌آسا صورت گرفت که دشمن، حتی فرصتِ برخاستن از جایش را نیز نیافت. همه ی اهداف از پیش تعیین شده، در کمترین زمان ممکن به تصرف درآمدند. دیگر، خبری از فقرا نبود. صدایی از جایی به گوش نمی رسید. آرامش برقرار بود و اوضاع بر وفق مرادِ توسعه مداران.

آنها که در این جهاد، حضور فعال داشتند، این شرافت را یافتند که 16 سال بر مُلک ایران «آقایی» کرده و بر مقدراتش حُکم برانند. دیری نگذشت که این آقایی، تبدیل به سنت لایتغیر گردید. فاتحان نبرد فقر و غنا، سودای ابدی شدن در سر داشتند. آنچنان هم پایه های اقتدارشان را استوار ساخته بودند که هیچ قدرت فائقه ای را یارای از جا کندن شان نبود.  

*

منت بر سر ملت می نهادند که خداوند لطف کرده و وجود مبارک ما را بر شما ارزانی داشته است. انقلاب، مدیون ماست؛ شعار می دادند که «مخالف ما، دشمن پیغمبر است»!

بر تارک کتاب انقلاب چنین نگاشتند که: «هر که دارنده تر، برازنده تر». و برازنده تر از خودشان، کس نبود در این میان. گفتند؛ هر کس که عُرضه دارد بخورد. هر کس که توان دارد ببَرد... اما هر که رسید، جز لاشه هایی گندیده نیافت!

گفتند؛ اینجا بازارِ آزاد است. هر کس به قدر لیاقتش می بَرد؛ و خود، لایق تر از همه بودند. عرصه ای نبود که از حضورشان خالی باشد. حتی تنفس برای سایرین را نیز جیره بندی کردند.

چنان متبخترانه بر اریکه تکیه زده بودند که هیبت شان، آدمی را به واهمه می انداخت.

*

خبر رسید که میلیونها نفر از ساکنین شهر، زیر دست و پای غولِ توسعه در حال جان کندن هستند... چنین تدبیر شد که؛ «چاره ای نیست. توسعه هزینه دارد. هر کس که نتواند همپای توسعه بدود، ‌همان بِه که لِه شود».

فریاد جماعتِ ناتوان به آسمان بلند شد. ولی گویا کسی در آن اطراف نبود. سینه چاکان مستضعفین هم، «مصلحت» را در «سکوت» تشخیص داده بودند. لب از لب نگشودند و حتی اخم هم نکردند. نشستند و قتل عام فقرا را نظاره کردند.

*

فاتحان نبرد فقر و غنا، زور می گفتند. آنها حتی به جنازه های فقرا هم رحم نمی کردند. برای رها کردن تیر خلاص بر پیکرِ بی رمق قربانیان، دوباره بازگشتند؛‌ اما این بار در لباس «تیماردار». دوباره بازگشتند در حالی که اشک تمساح می ریختند بر حال جان باختگان. به روی خود هم نیاوردند که این کشتگان، همان «تفاله های توسعه» هستند که در «مانور تجمل» به خاک سیاه نشستند.

چهار سال پیش، وقتی مستضعفین، تحمل از کف داده و بر آنها شوریده و به زیرشان کشیدند، برای بازگشتِ مجدد، لحظه شماری می کردند. فرصتی نصیب شان شد تا پوستین دیگری بر تن کرده و وارد میدان شوند. ابتدا قدری گرد و غبار به راه انداختند تا دیده نشوند و سپس در مقام مدعی بر کرسی انتقاد نشستند. تمام فجایعی که در گذشته ای نه چندان دور به بار آورده بودند را به پای دیگران نوشته و با قیافه هایی حق به جانب، مردم را به باد نیش و کنایه و تمسخر گرفتند.


 روح الله رشيدي، چهارشنبه 13 خرداد1388 |     |....

 

 

 


 

درنگ

آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید

بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

محمدعلی بهمنی


آذرپيام