تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟
مدرنیته و اسلام: از نظریهٔ رشد تا توسعه
نامه فردید به هاشمی رفسنجانی
اصول‎گرایی و اقتصاد بازار آزاد
مزایای زرد نویسی حرفه ای
بر سر علم اقتصاد چه آمده است؟
اقتصاد مختلط
ضرورت مهار مصرف گرایی نوین
هژمونی اقتصادی
خاطرات حیدر رحیم پور ازغدی از علی شریعتی
آرشيو


همراهان

 

پیدا
هفته نامه آذرپیام
آرمان خواهی
عالمي ديگر
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
بتکده
چیبین
ماغازا
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
عقل آباد
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تاکسی نوشت
تادور... تا قله نور
صدايي كه رساست
هذیان پاک
پروانگی
گفتمگفت
نسل آسمان
میم نوشت
چهل تیکه
روز وب
بوی کاغذ...طعم تایپ
دکتر حسین کچویان
کلاس آبی
دالان مسدس
رامین مرادی

.

.

.

 

 

 

 

 

«خواهش می کنم بفرمایید... تو را خدا... آقا... خانم... بفرمایید...»

از لحن صدایش می توان تشخیص داد که نوجوان است؛ معصومیت و سادگی از حرف زدنش می بارد.

پوستینِ زردرنگِ یک خرس بامزه را برتن دارد!

مقابل «مجتمع تجاری مولانا»! ایستاده و با التماس و خواهش، از عابرین دعوت می کند که از فروشگاه دیدن کنند. واقعاً بامزه است. بچه ها می خندند و بزرگترها بیشتر از بچه ها. تعدادی از خانواده ها هم نشسته اند روی صندلی و تماشا می کنند ادا و اطوار «خرس زرد» را.

دو نفر جوانِ نورسیده، کمی آن طرف تر ایستاده و دارند به «خرسِ زرد» متلک می پرانند. اعصاب «خرس زرد» را به هم ریخته اند ولی او محکوم به تحمل است و جذب مشتری!

متلک پران ها ول کن نیستند... و سرانجام گریه «خرس زرد» را درمی آورند. گریه خرس هم بامزه می شود...

در حالی که صدای گریه اش بلند می شود، به آن دو نزدیک شده و می گوید: «خواهش می کنم سر به سرم نذارید. اگه نتونم چند نفری را وارد فروشگاه کنم، اخراجم...»

«خرس زرد» این را گفته و سر به دیوار می نهد و زار و زار گریه می کند...

عابرین خیال می کنند که این هم جزء نقشه های «خرس زرد» است تا سر مردم را شیره مالیده و جذب فروشگاه کند... می گویند: «اگه گریه ات راستکیه، پس اشکت کو؟» و صدای خنده هایشان بلندتر می شود و شبِ عیدی حسابی خوش می گذرانند به همراه اهل و عیال...

...«خرس زرد»، واقعاً گریه می کرد ولی اشکش زیر پوستینش می غلطید و بر دلش می بارید. کسی هم نمی دید قطرات اشکش را.


 روح الله رشيدي، پنجشنبه 8 اسفند1387 |     |....

 

 

 


 

درنگ

آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید

بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

محمدعلی بهمنی


آذرپيام