نادانسته و از سر عادت و بر حسب مشهورات موجود، بر این پنداریم
که می خواهیم «جامعه مدرنِ اسلامی» بسازیم بی آنکه
نیازی به اندیشه در باب چیستی این جامعه آرمانی ببینیم.
خیال می کنیم با افزودن پسوند و پیشوند اسلامی یا مدرن
به پس و پیش واژگان، گام در مسیر «نوسازی اسلامی» نهاده ایم.
از این روست که بلافاصله پس از مواجهه با یک پدیده ذاتاً غربی،
لفظ «اسلامی» بدان می چسبانیم تا بشود «مدرن اسلامی».
ولی کجاست چشم بینا و عقل حسابی که دریابد
این دو مقوله از جنس هم نیستند که براحتی بتوان از ترکیبشان مقوله جدیدی ساخت...
حکایت سرگردانی ما ایرانیان در برزخ میان اسلام و مدرنیته تمامی ندارد و محدود و منحصر در ساحت اقتصاد نیست که اگر اینگونه بود شاید راه گریزی می یافتیم. این حیرانی، تمامی عرصه ها را در خود فرو برده و این واهمه نیز وجود دارد که شاید چندی دیگر، عرصه های انحصاری اسلام نیز به این سرگردانی مبتلا شده و مسلمین به نفع مدرنیته، در مرزهای اصیل اسلام هم عقب نشینی نمایند. سالهاست با مفهومی به نام «تجدد» _ که به غلط به مدرنیته ترجمه شده _ قرینو دمسازیم ولی هیچ از آن نمی دانیم و حتی نمی دانیم که چگونه میان او و دلبستگی های دینی مان به قضاوت بنشینیم. حتی بالاتر از آن، اساساً نمی دانیم که این دو مفهوم _ اسلام و مدرنیته _ از چه جنسی هستند و آیا در قواره هم اند که بخواهیم در کنار هم قرارشان دهیم!
نادانسته و از سر عادت و بر حسب مشهورات موجود، بر این پنداریم که می خواهیم «جامعه مدرنِ اسلامی» بسازیم بی آنکه نیازی به اندیشه در باب چیستی این جامعه آرمانی ببینیم. خیال می کنیم با افزودن پسوند و پیشوند اسلامی یا مدرن به پس و پیش واژگان، گام در مسیر «نوسازی اسلامی» نهاده ایم. از این روست که بلافاصله پس از مواجهه با یک پدیده ذاتاً غربی، لفظ «اسلامی» بدان می چسبانیم تا بشود «مدرن اسلامی». ولی کجاست چشم بینا و عقل حسابی که دریابد این دو مقوله از جنس هم نیستند که براحتی بتوان از ترکیبشان مقوله جدیدی ساخت...
«تئاتر اسلامی»، «سینمای اسلامی»، «فوتبال اسلامی»، «بانک اسلامی» و ... براستی چه کسی جرات دارد تا وزن و جنس اجزای این ترکیب ها را سنجیده و بر صحت آن تردید کند؟ می دانم که اینگونه سخن گفتن از مسلماتی نظیر آنچه ذکرشان رفت، به زعم کثیری از جماعت، فرو غلطیدن در دام تحجر پنداشته می شود، ولی آیا نمی توان یک پرسش کوچک نیز در این باب کرد؟! حرف این است که تکلیف ما _ ایرانیان مسلمان _ با این مقولات چیست؟ اگر مدعیان می گویند تکلیف روشن است، می پرسم چگونه؟ اگر روشن است پس درگیریها و چالش های ممتد و مستمر از بهرِ چیست؟ اگر می دانیم «تئاتر اسلامی» چیست، پس چرا جرات نمی کنیم مختصاتش را بیان کنیم. اگر خیلی شجاع و جسور باشیم می گوییم «تئاتر» با اسلام منافاتی ندارد ولی این که نشد راهبرد. اینکه بگوییم، اسلام با «سینما» منافاتی ندارد، به واقع حکم صادر کردن برای امر مباح است و دردی از جامعه هنری دوا نمی کند.
همه می دانند که زایشگاه این پدیده ها «غرب مدرن» بوده و ما که امروز از تئاتر، سینما، فوتبال و ... سخن می گوییم، باید بدانیم که منظورمان دقیقاً همان است که در غرب زاده شده و الا در تاریخ اسلام سراغ نداریم که مسلمانانِ قدیم، سینما داشته باشند. سخن بر سر این نیست که سینما و تئاتر خوب اند یا بد _ که امروز نیک مطلق پنداشته می شوند _ بلکه مقصود این است که نسبت اسلام با این مقولات باید روشن شود و اگر روشن است به همان روشنی بیان شود.
لابد به خاطر دارید که سینمای بعد از انقلاب چه فراز و نشیب سختی را پیموده تا به نقطه امروزی رسیده است. اگر مدیران فرهنگی جامعه ادعا می کنند که می فهمند «تئاتر اسلامی یا سینمای اسلامی» چه صیغه ای است، پس این همه برنامه نامتقارن و غیرمتوازن و متنافر در دوره های مختلف مدیریتی از کجا آمده اند؟ آیا همان فهمی که در دوره اصلاحات از سینما و تئاتر وجود داشت، امروز نیز همان وجود دارد؟ اگر اینگونه می بود، مدیر فرهنگی امروزی برای «پاکسازی» سینما و تئاتر تقلا نمی کرد. اگر مسیر مشخص است و جایگاه اسلام را در معادلات هنری می شناسند پس چه لزومی به شل کن و سفت کن های متوالی وجود دارد؟ اینکه می بینیم و یا می شنویم که فلان مدیر فرهنگی از پشت صحنه های غیراسلامی در تئاتر و سینما شکوه می کند، نشان از چه دارد؟ آیا براستی او نمی داند که برای ساخت یک فیلم و یا یک نمایش _ درخوشبینانه ترین حالت ممکن _ هیچ گریزی از رودررویی و تمرین دیالوگ توسط زن و مرد نامحرم نیست؟ چگونه می توان تئاتری ساخت که اعضایش با هم صمیمی نبوده و مدتها در کنار هم نباشند یا دختر و پسر بازیگر چهره هم را نبینند؟
عده ای در مواجهه با این پرسش ها به محصولات سینمایی حاوی مفاهیم دینی اشاره می کنند ولی آیا تمام سینما همین است؟ آیا اینکه چند بازیگر ریشو با ادبیات مودبانه مذهبی با هم برای هدفی مقدس به ایفای نقش بپردازند، نشانه سینمای اسلامی است؟ آری ممکن است در یک تئاتر یا یک فیلم سینمایی، با مضامین مذهبی و انسانهای مذهبی روبرو باشیم ولی هیچ تضمینی بر رعایت هماره دغدغه های دینی در آثار نمایشی وجود ندارد. البته این را نمی توان ایراد سینما دانست چرا که اساساً سینما برای بیان دغدغه های اسلامی! ایجاد نشده است... خود قضاوت کنید آیا جای آن ندارد که به این موضوع بیندیشیم؟
اعتراف شجاعانه به اینکه «سینما، سینما ست» و لاغیر، ما را کمک خواهد کرد تا فارغ از دغدغه های ویرانگر، کلاه خود را قاضی کرده و مدتی را به اندیشه بگذرانیم تا شاید نسبت خود، اسلام و مدرنیته را دریابیم و آنگاه آگاهانه و عالمانه با دنیای مدرن و اقتضائاتش مواجه شویم تا بفهمیم که در این معادله چه می دهیم و چه می ستانیم.
روح الله رشيدي، یکشنبه 22 مهر1386
|
|....
در یک روز رمضانی در یکی از منبرهای پرمخاطب وسط شهر خطیب عارف در باب فضایل علی بن ابیطالب(ع) سخن می گفت. او ادعا می کرد که با تلاش وافری توانسته است تا بیش از هزار فضیلت علی(ع) را کشف! و در قالب یک کتاب گردآوری نماید که انشاءالله بزودی در اختیار شیعیان قرار خواهد گرفت. در ادامه هم برای آنکه بر حض حاضرین افزوده شود یکی از آن هزار فضیلت علی(ع) را برمی شمرد. او می گوید: علی(ع) افضل از حضرت یعقوب است. چرا؟ چون یعقوب با گرگ سخن گفته و علی(ع) با شیــر! جریان هم از این قرار است که پس از آنکه برادران یوسف او را در چاه انداختند برای انحراف ذهن یعقوب به وی گفتند که یوسف را گرگ خورده است. و یعقوب گرگ را فراخوانده و او را مورد سئوال قرار داد که چرا فرزندش را خورده در حالیکه مشهور است که علی(ع) در یکی از جریانات بسیار ناب! تاریخ اسلام با شیر بیشه سخن گفت...
نتیجه گیری فنی این بافندگی! نیز این می شود که چون شیــر از گرگ قوی تر است و علی(ع) توانسته با شیر سخن بگوید پس افضل از یعقوب است!!! البته کم نیستند چنین مزخرفاتی که به نام ذکر فضایل معصومین ورد زبان حرافان است. با شنیدن اینچنین خزعبلاتی، عرق شرم بر پیشانی هر شیعه زاده ای نقش می بندد. حیرت از این است که چگونه است که مقدس ترین تریبون ها در اختیار چنین اشخاصی قرار می گیرد و چگونه است که با این قبیل دروغ های آشکار هیچ برخوردی صورت نمی گیرد؟ و چگونه است که مردمانی که پای اینچنین صحبتهایی می نشینند، ککشان هم نمی گزد؟
روح الله رشيدي، شنبه 14 مهر1386
|
|....
انقلاب اسلامي مبداء نوين ورود مفاهيم مذهبي و مقدس به زندگي اجتماعي مردم ايران شد. گرچه پيش از آن نيز عناصر مذهبي بخش مهمي از تعاملات مردم محسوب مي شدند. اما اين بار شكل رسمي تري به خود گرفت و به اصطلاح "مذهبي بودن" به گفتمان معمول جامعه مبدل شد. پس از اين بود كه ورود مظاهر ديني و يا منتسب به دين به عرصه اجتماع سرعت بيشتري به خود گرفت. به يكباره نمادهاي مذهبي عموميت يافته و در جاي جاي جامعه نمود يافتند. در سال هاي نخست با تاثيرپذيري از فضاي آرمانگرايي انقلابي، جهت گيري اصلي بر محور آرمانها و تغييرات محتوايي در نظام زندگي قرار گرفت ليكن از مظاهر نيز غفلت نشد. مردم انقلابي، شديداً در پي مشاهده تاثيرات نظام اسلامي در عرصه اجتماع بودند. اما ديري نپائيد كه اين تناسب به هم خورد و توجه به ظواهر و پوسته، در معادلات منتهي به ساختن جامعه، ارجحيت يافت. هر چند در اين مقطع نيز رگه هايي از ميل به عملي ساختن الگوهاي اسلامي در بطن نظام مشاهده شد...
بكارگيري افراطي مفاهيم و عناوين مقدس و منتسب به مذهب در جامعه امروز، ظاهراً نشان از اسلامي شدن نظام زندگي دارد ولي به واقع قوتش در همان سطح ظواهر است و بس.
به اطراف خود كه بنگريم انبوهي از عناوين و نمادهاي مقدس را مشاهده مي كنيم كه در تلاش براي «اسلامي نماياندن» جامعه به كار گرفته شده اند بي آنكه آن روي سكه عيان باشد. در اين سالها ذهنيتي بر متوليان و مديران جامعه حاكم شده است مبني بر اينكه هر چه بكارگيري «مقدسات» بيشتر باشد، مردم نيز به همان نسبت «مسلمان تر» شده اند. بر اين اساس است كه مي بينيم با بدسليقگي تمام، الفاظ و نمادهاي مقدس ديني را بر هر جاي مناسب و نامناسب كوفته اند. خيلي هم مسرورند از اينكه در مسير ديني كردن زندگي مردم گام هاي مهمي برداشته اند.
در همین شهر تبريز، اسامي مشهورترين بيمارستانها را بنگريد. برای مثال پندار بر اين بوده است كه اگر نام امام خميني(ره) را بر متراكم ترين بيمارستان منطقه بنهند، نام امام(ره) را پرآوازه كرده و شخصيتش را ارج نهاده اند. غافل از اينكه روزانه تلخ ترين خاطرات هزاران نفر از مردم آذربايجان و استانهاي همجوار در همين بيمارستان رقم مي خورد. یعنی تا نام امام خميني(ره) به زبان آيد، بلافاصله مرگ و يا عليل شدن عزيزان بر پرده ذهن ظاهر مي شود و اين لابد خدمت بزرگ به امام خميني(ره) است!! چند قدم بالاتر بيمارستاني به نام شهيد قاضي طباطبايي قرار دارد كه محل تردد بيماران صعب العلاج سرطاني است و چگونه مي توان از مردمي كه به جنگ سرطان مي روند و غالباً مغلوب مي شوند انتظار داشت كه نام شهيد قاضي طباطبايي را با ماندگارترين لحظات زندگي خود قرين ببينند؟! بيمارستان شهيد مدني، بيمارستان شهدا، صندوق قرض الحسنه ثامن الائمه و ... اخيراً در يكي از خيابانهاي اصلي شهر تابلويي ديدم با اين متن: «کلینیک تخصصي ترك اعتياد باب الحوائج».
ادارات و سازمانهاي دولتي هم كه پيشتاز بكارگيري مقدسات هستند و لابد پيشتاز اعمال اسلامي!
بر هر مجموعه دولتي كه وارد شويم، انبوهي از تصاوير امام(ره) و رهبر انقلاب و نوشتجات مذهبی را بر در و ديوار مشاهده مي كنيم كه به نامناسب ترين وجه، فضا را گرفته است. شايد به اين خيال كه جماعتي كه وارد سازمان مي شوند، امام(ره) و رهبر را بشناسند و یا ارتباطی معنوی با معصومین(ع) برقرار نمایند! ناگفته پيداست كه اگر عقلا بر مسند باشند، درمي يابند كه تاثير يك قاب عكس خوشرنگ با اندازه متناسب به مراتب بيشتر از دهها تصوير نامنتظم است.
امروز كم نيستند افرادي كه گمان مي كنند هر چه بلندتر در بيخ گوش كسي فرياد بكشند، بهتر خواهد شنيد. و كم نيستند كساني كه خيال مي كنند هر چه استفاده از سمبل ها و نمادهاي مذهبي در كوي و برزن بيشتر باشد، اسلام نيز گسترش مي يابد!
افراط و بدقوارگي در موضوع مقدسات، دلزدگي مفرطي نيز پديد مي آورد كه رشحاتي از اين وضعيت را در اطراف خود نظاره گر هستيم. اي كاش اسلام را بفهميم و آنگاه خواهيم ديد كه نسيم جانبخشش چگونه در دلها خواهد وزيد.
روح الله رشيدي، دوشنبه 19 شهریور1386
|
|....
«اي مردم، بزرگان، عبرت بگيريد از موعظهاي كه خداوند به اولياي خود در قرآن مي فرمايد. اگر شما خود را اولياي خدا ميدانيد و اگر دين داريد و مخاطب قرآن هستيد؛ پس بي تفاوت نمانيد و احساس تكليف كنيد. آيا نديدهايد كه خداوند در قرآن چندين بار به روحانيون مسيحي و يهودي به شدت، حمله فرموده و آنها را توبيخ كرده است؟! كه چرا مردان خدا در جامعه و در حكومت، بي عدالتي و فساد ديدند و سكوت كردند؟ چرا اعتراض و انتقاد نكردند و فرياد نكشيدند؟ ...
خداوند، علماي مسيحي، يهودي و روحانيون اديان قبل را چرا نكوهش كرد؟ ستمگراني جلوي چشم آنها فساد مي كردند و اينان ميديدند و سكوت ميكردند و دم برنميآوردند. بيطرف ميايستادند و نگاه مي كردند. خداوند چنين كساني را كافر خوانده و توبيخ كرده كه چرا در برابر بيعدالتي و تبعيض و فساد در حكومت و جامعه اسلامي ساكت هستيد و همه چيز را توجيه و ماستمالي ميكنيد و رد ميشويد؟ چرا سكوت كرده ايد؟ اما مي دانم كه چرا نهي از منكر نمي كنيد و سازش كردهايد. عدهاي از شما ميخواهيد سبيلتان را چرب كنند و عدهاي از شما هم ميترسيد كه سبيلتان را دود بدهند. عدهاي طمع داريد و سفره چرب مي خواهيد تا بخوريد و مي گوييد كه چرا خودمان را به زحمت بيندازيم و با نهي از منكر و انتقاد و اعتراض ريسك كنيم؟! فعلاً كه بساطمان رو به راه است و عدهاي از شما نيز مي ترسيد... شما از سر ترس يا طمع سكوت كردهايد و اعتراض نمي كنيد؛ اما مگر قرآن نمي خوانيد كه فرمود: «لا تخشو الناس و اخشون»؛ از مردم نترسيد. از حاكمان و صاحبان قدرت و ثروت نترسيد. از من بترسيد. آيا شما اين آيه را نديدهايد؟...
شما گروهي كه به آدم هاي خوب، مشهوريد و علماي دين، خوانده مي شويد، شما به خاطر خداست كه در نزد مردم، هيبت داريد و هم بزرگان و هم ضعفا از شما حساب مي برند و همه به نام دين به شما احترام مي گذارند و شما را بر خودشان ترجيح مي دهند، در حالي كه هيچ فضيلتي بر آنها نداريد و هيچ خدمتي به اين مردم نكرده ايد و مردم، مجاني براي شما احترام قائلند و شفاعت شما را مي پذيرند، شما به نام دين است كه اعتبار و نفوذ كلمه داريد، در خيابانها مثل شاهان راه مي رويد و با هيبت و كبكبه رفت و آمد مي كنيد. به راستي چگونه به اين اعتبار و احترام اجتماعي رسيده ايد؟ فقط بدين علت كه مردم از شما توقع دارند كه به حق خدا قيام كنيد؛ اما شما اغلب موارد از انجام وظيفه و احقاق حق الهي كوتاهي كرده ايد و حق رهبران الهي را كوچك شمرده ايد. شما حق مستضعفان و طبقات محروم جامعه را تضييع كرديد. شما نسبت به حق ضعفا و محرومين كوتاه آمديد. اين حقوق را نديده گرفتيد و سكوت كرديد. اما هر چيز كه فكر مي كرديد حق خودتان است، مطالبه كرديد. شما هر جا حق ضعفا و مستضعفين بود، كوتاه آمديد و گفتيد كه انشاء الله خدا در آخرت جبران مي كند؛ اما هر جا منافع خودتان بود آن را به شدت مطالبه كرديد و محكم ايستاديد؛ چرا؟ ... مي بينيد كه پيمان هاي خدا در اين جامعه نقض مي شود و فرياد نمي زنيد؛ اما همين كه به يكي از ميثاق هاي پدرانتان بي حرمتي مي شود، داد مي زنيد. ميثاق خدا و پيامبر(ص) زيرپا گذاشته شده و شما آراميد، سكوت و توجيه مي كنيد. ميثاق پيامبر در اين جامعه تحقير شده است. لال ها، زمين گيران، كورها و فقرا و بيچاره ها در سرزمين ها و شهرهاي اسلامي بر روي زمين رها شدهاند و بيپناهند. و كسي به اينها رحم نميكند. شما به اين وظيفه الهي و دينيتان عمل نمي كنيد و وقتي كسي مثل من هم ميخواهد، عمل كند، كمكش نميكنيد... »
اين فرياد حسين بن علي(ع) است كه از حلقوم تاريخ بلند ميشود و گويي همين امروز است كه نداي دردآور پسر علي در كنار كوه منا، بزرگان، مفسران قرآن، علماي دين، نخبگان، روشنفكران و اصحاب پيامبر را خطاب قرار ميدهد.
اين گفتار و گفتارهاي مشابه سيدالشهداء(ع) به روشني بيان ميدارد كه بردن نام حسين(ع) هزينهبُر است. نميتوان پشت نام حسين(ع) پنهان شد و لايهاي از عافيتطلبي را بر گِرد «محبت» او كشيد. به واقع، بردن نام حسين(ع) نه تنها«مصونيت»آور نيست كه مسئوليتآفرين نيز هست.
شهادت حسين(ع) كفاره گناهان ما نيست.
روح الله رشيدي، پنجشنبه 5 بهمن1385
|
|....
اينكه هوا گرم است يا سرد، مشيت و خواست الهي است و ما حق اعتراض به اين رويه را نداريم. اينكه در نقطهاي از زمين كوهي بلند سربرافراشته و در جايي ديگر درهاي عميق شكل گرفته، اين هم خواست پروردگار بوده و پرسش از چرايي اين مسئله به كفر ميانجامد! اينكه منطقهاي در كشور ما كوهستاني است و منطقهاي ديگر كويري، اين هم اقتضاي خواست و اراده الهي بوده است و...
يكي از اهالي جامعه خودمان با چيدن اين صغري و كبريها به اين نتيجه رسيد كه «اينكه يكي ثروتمند است و از تمامي نعمات دنيوي بهرهمند، و ديگري در حضيض فلاكت، اين بر اساس خواست، مشيت، تقدير و اراده الهي بوده است و ما موظف به تبعيت از اين اوضاع هستيم.»
ايشان با بهرهگيري از اين متد، ثروتاندوزي و رفاه عدهاي از اهالي جامعه و در مقابل فقر و تنگدستي عدهاي ديگر را به قضاي الهي گره ميزند و بدين ترتيب مهر سكوت بر دهان هر معترضي ميكوبد. بر اساس اين منطق است كه «عدالتخواهي» يعني كشك و علي(ع) و حكايت عدالت او يعني افسانه. تراشيدن اين منطق كار كوچكي نيست. بواسطه همين شيوه است كه تاريخ شاهد تسليم بيقيد و شرط فقرا در برابر اغنيا است. چرا كه فقرا همواره مؤمنتر از اغنيا بودهاند پس بيش از آنها نيز مقيد به خواست الهي! هستند. همين منطق توانسته است اين فكر خداپسند را در مخيله مستضعفين فرو كند كه «اگر خدا ميخواست به ما هم ميداد».
وقتي مستضعفين با چشمان خود مشاهده مينمايند كه بر دروازه عمارتي مجلل و چشمگير، حك شده است كه «هذا من فضل ربي»، ناخودآگاه خدا و مشيت او را به ياد ميآورند و اين يعني تعليم معارف دين! وقتي خداوند از «فضل» خود به بعضيها عنايت ميفرمايد، چرا ما چشم ديدنش را نداشته باشيم. اگر يكي از اهالي همين شهر خودمان با عنايت خدا! توانسته است عمارتي باشكوه را در فلان نقطه شهر برپا كرده و در بهمان نقطه شهر نيز بساطي ديگر و ... كجايش ايراد دارد؟ همه ميتوانند داشته باشند به شرطي كه خدا بخواهد!
آري اين است رويه غالب براي توجيه جامعه طبقاتي ما و ما نيز محكوم به پذيرفتن اين خذعبلات هستيم. چرا كه اگر نپذيريم از مرز «ايمان» خارج شدهايم. بر اين اساس، تنها چيزي كه در جامعه ما فاقد ارزش تلقي ميشود، كار و تلاش و عرق جبين است.
آنهايي كه بيشترين انرژي را مصروف ميكنند كمترين بهرهمندي را از منابع مادي دنيا دارند و در مقابل نيز خيل كثيري وجود دارند كه با يافتن كورهراههاي ايجاد شده توسط نظام اداري مالي كشور، ثروتي برپا كرده و در رفاه و عيش به سر ميبرند و در مقابل هر معترض يا منتقدي «تفضل» خدا را پيش ميكشند. در حاليكه از معارف اسلامي به روشني حكايت از اين دارند كه خداوند حاكمان را موظف به رسيدگي به احوال فقرا كرده و براي جلوگيري از دست به دست شدن ثروت در حيطه عدهاي خاص، نظامات گوناگون مالي را ترتيب داده است. حال چگونه اين خدا ميتواند به فقر و فلاكت عدهاي از بندگانش رضايت دهد؟!
اين تناقض آشكار در معادلات اجتماعي اين سرزمين، بازخوردهاي متعددي در عرصه فرهنگ، اقتصاد و اجتماع به همراه دارد. افرادي كه به برخي بزهكاريها روي ميآورند، تحت تاثير اين فضاي ناعادلانه اقدام به ارتكاب جرم ميكنند. تلاشهاي طاقتفرسايي كه يك كارگر براي تامين حداقل معاش صورت ميدهد، آنچنان سخت است كه بعد از چند صباحي، جسمي عليل و درمانده را مقابل چشم قرار ميدهد كه منتظر فرا رسيدن موت است. ملاحظه اين وضعيت به قدر كافي تحريكآميز بوده و ميتواند انگيزه بسياري از دستدرازيها نيز باشد.
وقتي در جامعهاي دارا بودن برخي امكانات زندگي، اعم از مسكن، خودرو، درآمد كافي و... فضيلت شمرده ميشود و در عين حال شرايط مساوي براي كسب اين امكانات براي همگان فراهم نميآيد بديهي است كه در چنين شرايطي، عدهاي از محرومان براي دستيابي به آن مقصود در انديشه مسيرهاي نامتعارف باشند و اين عده قرباني همان بيعدالتي ميشوند. اوضاع زماني بدتر ميشود كه اندكي نيز لعاب دينمدارنه به «بيعدالتي» حاكم بزنيم. در اينصورت است كه موانع اخلاقي ناشي از دينداري نيز كاركرد خود را خواهند باخت.
ما بايد از بستن تهمت به خداوند بپرهيزيم. بيلياقتي و زيادهخواهي عدهاي را به حساب تقدير الهي نگذاريم. عطش ثروتاندوزي را در جامعه بايد به عنوان خطر بزرگ باور كرده و براي فرونشاندن آن تلاش كنيم. بايد بپذيريم كه جهت جريان جامعه به سمت عدالت نيست و در شرايطي كه صداي شكستن استخوانهاي عدهاي به گوش ميرسد، خود را با ملغمهاي از متدهاي رنگارنگ مشغول نسازيم. همچنين يادمان باشد كه «كاري به كار خدا نداشته باشيم!»
روح الله رشيدي، پنجشنبه 14 دی1385
|
|....
در ايامي همچون محرم و رمضان با خود مي انديشيم چگونه است كه با وجود گستردگي مناسك ديني و شعائر مذهبي در ميان مردم، همواره با گيرهاي فراوان اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و حتي سياسي مواجه هستيم؟ بويژه وقتي مشاهده مي كنيم كه ساليانه صدها هزار نفر به زيارت خانه خدا مشرف مي شوند،آن هم با آن شرايط سخت و ضوابط ريزي كه براي حاجي شدن پيش بيني شده است، و پس از بازگشت ايشان از سفر حج هيچ تغييري در جامعه رخ نمي دهد، در چنین شرایطی تناقضي آشكار ميان «داشته»ها و «كرده»ها در ذهن ايجاد مي شود.براستي چرا اينگونه است؟ نكند ما نيز همچون مدرنيست هاي عصر روشنگري كه به «افسون زدايي» از جهان پرداختند، حركت مشابهي در قبال دارايي هاي مكتبي مان انجام داده ايم؟! چگونه ممكن است تعاليم مربوط به حج را دانسته باشيم و با فلسفه تمام حركات ريز و درشت آن آشنا باشيم و در عين حال اين حركت بزرگ نتواند آبي از آب را تكان دهد؟
اوضاع آنزمان خرابتر مي شود كه مسئول و صاحب منصبي براي چندمين بار «توفيق» تشرف مي يابد. كيست كه نداند امروز در اين مملكت آنچه وجود ندارد كار است و در اين وانفسا رها كردن يكماهه امور با توجيهات ماوراءطبيعي خيلي جالب مي شود. بعيد نيست در جمع اين صاحب منصبان، فردي باشد كه بيش از يك دهه در فلان شهر «افتخار خدمتگزاري» دارد. ناگفته پيداست كه اين جناب مي توانست در اين مدت زمان وجب به وجب شهر را زير و رو كرده و با تمام مردم آن حتي چندين بار ملاقات نموده و حداقل خود را مردمي جلوه دهد، اما هيچگاه چنين نكرده و شايد نام برخي خيابانهاي شهر نيز به گوشش نخورده باشد! حال اين جناب عزم سفر نموده و براي رهايي از «حصار تنگ» جامعه و اندكي نزديكي به حضرت ربوبي به ديار وحي مي رود و اصولاً به كسي مربوط نيست كه چرا مي رود. مهم آن است كه او مي رود و همه موظفيم حلالش كنيم و او مطمئن است كه هيچ حقي از «ناس» بر گرده اش نيست. چرا كه ميداند اگر به اندازه نخي كه با آن دگمه اي دوخته است حقي از ديگران با او باشد حجش مقبول نيست.
براستي كسي كه يكبار به آن ديار رفت و چيزي نگرفت چرا فكر مي كند كه در دفعات ديگر مي تواند گمشده اش را بازيابد؟ شايد بدنبال چيزي است كه در آنجا نيست و نشاني را اشتباه دريافت نموده است. اي كاش يكبار ديگر مقدمات حج را مرور كنيم. اي كاش يك لحظه بايستيم و مراد خدا را از وجوب حج بنگريم. آيا نمي توان سئوال نمود كه چرا همگان در موسم حج به ياد فقرا مي افتند؟ آنهم فقراي با شخصيت و خوش لباس و خوش مركَب! آن مسئولي كه درب اتاقش بخاطر «بررسي مشكلات مردم» به روي «مردم»! بسته است چرا مي انديشد كه مي تواند «حــاجي» باشد؟ آن صاحب سرمايه اي كه حاضر نيست به كسي «رمز و راز» ثروتمند شدنش را بازگويد، با چه اميدي راهي مي شود؟ آيا اين دسته از «حاجيان» صف طولاني «نيازمندان» و «مسكينان» و «ابن سبيلها» را زيارت نموده و از آنها حليت طلبيده اند؟ و آيا «سكونتگاه»هاي گِلين را كه به وزش ملايم بادي پاييزي بسته است، زيارت كرده اند؟ آيا همه حاجيان مفهوم «حق الناس» را براي خود حل كرده اند؟
خوب اشكالي ندارد. بروند. سفر بخير. «حجهم مقبول و سعيهم مشكور». آيا براي بعد از بازگشت خيالي انديشيده اند؟ يا شايد در همان لحظاتي كه طواف ميكنند به فكر نوبت بعدي هستند؟
نگارنده «حاجي» نيست و شايد به همين خاطر درنيابد كه «حاجي» شدن چه لذتي دارد و قطعاً درنمي يابد آن لحظه اي كه در پيشگاه رسول خدا ايستاده و با او حرف ميزني چه حالي به آدمي دست ميدهد! آنزمان كه روبروي گنبد سبز ايستاده و از «روزگار خوش» امت محمد(ص) برايش مي گويي قابل وصف نيست. در آن ساعتي كه كنار بقيع و مقابل مجاهدان صدراسلام، آنچه بر سر مسلمين آمده است را مرور ميكني چقدر شيرين است...
اي كاش يكي فرياد مي زد كه :
اي قومِ به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوق همينجاست بياييد بياييد
روح الله رشيدي، دوشنبه 29 اسفند1384
|
|....
به موازات اتفاقات اخير در عراق و مطرح شدن مجدد «لزوم وحدت شيعه و سني»، پاره اي مباحث نيز در حاشيه اين راهبرد پيش آمد كه بار ديگر ضرورت واكاوي در مفهوم تشيع و تسنن را برجسته نمود. در شرايطي كه با برانگيخته شدن احساسات ديني مسلمانان، ميل به وحدت بيش از گذشته در مسلمين برانگيخته شده، عده اي ناآگاهانه و عده كثيري نيز تعمداً انگشت بر روي نقاط افتراق نهاده و به بهانه «نشر حقايق» وقايع تاريخي را بازخواني نموده و به آشفته تر شدن اوضاع دامن ميزنند. اين جريان در هر دو طيف «شيعيان» و «اهل تسنن» وجود دارد. بگونه اي كه جبهه اي دائمي در جامعه مسلمين گشوده شده است كه با اصرار زايدالوصفي همديگر را به دوري از اسلام راستين متهم ميكنند. طبيعي است كه از اين جدالها هيچ نصيبي عايد اسلام و مسلمين نشود همچنانكه در قرون گذشته نيز نشده است. بهترين شاهد براي اثبات اين مدعا، اضمحلال دو امپراتوري بزرگ اسلامي، صفويه و عثماني، در قرنهاي گذشته است. هر كدام از اين دو امپراتوري، با پيش كشيدن «شيعه بودن» يا «سني يودن» سالها باهم جنگيدند آنچنانكه در اثر اين جنگها هر دو دچار فرسايش شده و به غايت تضعيف شدند. اين زوال قدرت به قدري آشكار بود كه گروه كوچكي از افغانها توانستند حكومت مقتدر صفوي را به تسليم وادارند. از آن سو نيز امپراتوري گسترده عثماني با تجزيه روبرو شده و هر روز بخشي از سيطره خود را از دست داد و امروز كشوري كوچك به نام تركيه از آن به يادگار مانده است. بهره برداري دولتهاي تازه قدرت گرفته اروپايي از اين وضعيت، بسيار واضحتر از آن است كه نياز به استدلال تاريخي باشد. امروز در برخي محافل زمزمه هايي شنيده مي شود مبني بر اينكه تشيع و تسنن غيرقابل جمع اند و صحبت از وحدت شيعه و سني به منزله فراموش كردن ستمهايي است كه بر شيعيان شده است. بدين ترتيب، وحدت يعني كشك. دسته ای نیز با اکراه می پذیرند که همه چیز را نباید گفت و در نگاه اینان مصلحت تا حدی قابل مراعات است. اگر بپذيريم كه در هر دو مذهب، عناصري افراطي وجود دارند كه درك كاملي از شاكله اسلام ندارند، بايد اين را نيز بپذيريم كه همين افراد، اخلاف كساني هستند كه در طول تاريخ به بهانه هاي مختلف «شيعه كشي» و «سني كشي» راه انداخته اند. چه آن سلطان عثماني و چه آن پادشاه صفوي كه حضور شيعه را در مملكت سني و زندگي سني را در بلاد شيعي برنمي تافتند، هر دو آتش اين جريان را برافروخته تر ساخته اند. امروز نيز كه عده اي با «اجتهاد»هاي ساختگي و بي بنياد حاضر نيستند شرايط خطرناك و حساس جهان اسلام را درك كنند، دچار همان اشتباه تاريخي مي شوند. وقتي قضیه «حفظ اسلام» پيش مي آيد، بويژه آنكه همگان ميدانند که دشمن مشتركي در كمين نشسته تا شيعه و سني را به يك چوب ببندد، لاجرم هزينه هاي آن نيز بايد پرداخته شود. نميتوان هم داعيه اسلام داشت و هم بر اختلافات تاكيد داشت. مشخص است كه نفعي در اين حركت نهفته نيست. به زعم حقير، مقطع كنوني آوردگاه نهايي اسلام و تمدن خداگريز غرب است مع الاسف، هر اندازه كه در آنسوي ميدان تامل و تدبر و درايت مي بينيم، در اين سو غفلت و بي تدبيري و احساسات منفي بيداد مي كند. در چنین احوالی موضوع وحدت نه مصلحت که یک ضرورت است و بار دیگر رسالت علما در اين كشاكش بيش از پيش به چشم ميآيد. و تاریخ آماده ثبت نتیجه این رویارویی بزرگ و تعیین کننده است.
روح الله رشيدي، شنبه 20 اسفند1384
|
|....